تبليغاتX
خاطرات يك بر باد رفته

خاطرات يك بر باد رفته

اين وبلاگ بر اساس تراوشات ذهني و احساسات من نقش بسته

عاقبت بايد رها شد روزي از زندان دنيا


چشمايت را بستي
تا پنهان شدنم را نبیني
1 , 2, 3 ... 10

هنوز نگفتی بیام!!!

.................................

پشت سرت ایستادم

در سکوتی محض

و نگاهت میکردم

صبرت را

اشتیاقت را

تردید بیشتر از اشتیاقت را

منتظر بودم که شمارش تمام شود و برگردی

میخواستم همینکه برگشتی بگویمت بیا

و تو غافلگیر شوی

...........ذره اي منتظر نماني 

نوبت به من رسيد 

چشمهایم را بستم

تا تو پنهان شوي
و شمردم

1 , 2, 3 ... 10
هزاران ، ده هزار........ميليون !!!!!!!!!!!!!!

اما تو مشغول خودت شدي به شمارش تو  آسمون به شمردن ستاره ها كلا از يادت رفت كه من در گوشه اي منتظر بودم در حال شمارش لحظه ها تا صدايم كني  و بگويي بيا ...........تو به خود به دنياي خود مشغول شدي ديگه به  چيزاي جديد فكر ميكردي به بالاها به درجات عالي به مقام ، به تعالي مادي اصلا يادت رفته بود كه من يه گوشه منتظرتم  هر چي صدايت زدم 
كجائي برگرد؟؟؟؟

خواهش میکنم

من چشم نگذاشته ام 

اینجا ایستاده‌ام

درست پشت سرت

فقط کافیست چشمانت را باز کنی

فقط کافیست

فقط..........

اما من نفهميدم كه تو از همان شمارشهاي اوليه من رفته بودي اما من صداي شمارش تو را از روي علاقه در گوشم دنبال ميكردم ........

دیگر کافیست .............ديگر دوست ندارم چشم بگذارم .

.بعضي اوقات حس ميكنم تو از اولش هم نبودي و اين فقط يك حس بود

 

گفتم  سوختم طاقت اين رنج ندارم

حضرت می فرمايد: که من ترا جهت همين دارم

گفتم : يا رب آخر سوختم.از اين بنده چه می خواهی؟

فرمود: همين که می سوزی!

همان حديث شکستن جوهر است

که معشوقه گفت: جهت آنکه تا تو بگويی چرا شکستی!

و حکمت در اين زاری آن است که دريای رحمت می بايد که به جوش آيد

سبب زاری توست تا ابر غم برنيايد دريای رحم نجوشد


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:35  توسط دريا  | 

خدايا دوست مي دارمت

خداي من


گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغة دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ 

گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی، که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی... من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم 
 
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟ 

گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود. 
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ 

گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید.
 
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ 

گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزني. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی. 
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ 

گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم. 

گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت ... 
گفت: عزیز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:6  توسط دريا  | 

مقصد به سوي خدا



قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد 
و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت: 
مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟ 

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا 
سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است . 
مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 0:58  توسط دريا  | 

خلوت با دوست ...



 

بار خدایا باز دل به یاد تو فغان می كند.

 

نمی دانم در جستجوی تو دیرینه كتاب كهن تاریخ را مطالعه كنم یا چشم بر صفحه آسمان بدوزم؟

 

دل را به یاد موهبتهای تو آرام كنم یا به تعریف آفریده هایت؟

 

خدایا، گاه كه از همه نا آدمیها خسته می شوم یاد تو تحمل زیستن را برایم آسان می سازد.

خدایا عشق زیباست اما كدامین عشق پرشور تر از عشق به توست كه یادت قلبها را به اوج لذتها می رساند و مرگ را زیباترین پدیده ها می سازد.

خدایا، شرم مرا از آن باز می دارد كه از تو چیزی بخواهم چرا كه هر چیزی را قبل از آنكه بخواهم به من داده ای.

اما خدایا سه چیز را از كسی كه آفریدی دریغ مدار كه تا زنده ام توان خواندن نماز ایستاده را داشته باشم، كه  عشقت از دلم بیرون نرود و آن زمان كه مرا خواندی در راه تو باشم.

ای محبوب من، ما را پاك بگردان، پاك بمیران و پاك محشور بگردان كه تو رب العرش العظیمی ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:45  توسط دريا  | 

شك نكن در خانه را باز كن!!!

Sea-Breeze-I-Print-C10283309.jpeg (353×450)


به سوي معبود

سلام دوستان بي مقدمه بگم  وقتي دلم مي گيره راستشو بخواين از بي كسي خودم گريه ام مي گيره  پيشتر يه دوستي مي گفت نذار بي كسي و تنهايي بهت غلبه كنه.... شك نكن  در خونه رو وا كن و بيرون رو نگاه كن آن موقع  مي فهمي كه خدا همسايته و تو خبر نداري !!!


اولش حرفشو جدي نگرفتم اما يه روز با شك  و ترديد  در خونمو باز كردم شايد باور نكنيد وجود خدا را حس كردم ولي فقط يه حسرت به دلم موند  اونم اينه كه دير شد تا به در خونه برسم و كلي از عمرم گذشت و  وقتي كه به در خونه رسيدم  ديگه بايد از تو خونه بيرون بيام و درو ببندم و به سوي دوست بروم حالا من ماندم با يه سوال بي پاسخ كه  چرا اين عمر با ارزشم بر بادرفت !!!!!!!!!!!!!!

 چرا اينقدر دير ؟ چرا ؟ من چرا تورو دير پيدا كردم ؟خدايا نكنه روزي كه از اين زندان با دست خالي به سويت پر مي كشم مرا بخاطر اين كوتاهي مواخذه ام كني؟؟؟؟؟؟

حالا ميفهمم كه وقتي اون را داري ديگه به كسي نياز نداري..... من سالها نادانسته دنبال دوستي ميگشتم كه وجودش قلبم  را پر از نشاط كند روحم رو شاداب و سبكبال كنه اما هيچ كسيو پيدا نكردم .....دليلش مشخصه چون بيراهه ميرفتم  اون  وجود مطلقي بود كه من اونو درك نكرده بودم اون خيلي به من نزديك بود حتي خودش ميفرمايد من از رگ گردن به شما نزديكترم اما چرا ما دركش نكرديم ؟؟؟

 

كاش ميشد برگردم به عقب كاش ميشد زندگيمو دوباره از ابتدا شروع ميكردم .... اما حيف كه ما هيچوقت به اين آرزونميرسيم ..........خدايا تو از درون دل پردردم آگاهي بهم قدرت تحمل بده 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:40  توسط دريا  | 

عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم

تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم

با تو ام با نی عالم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان

کوچکم با قطره بودن راهی ام کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا

سیر در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان

..زندگی با جان جان

عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان

چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:49  توسط دريا  |